الشهيد الثاني (مترجم: مجد الادباء خراسانى)
52
مسكن الفؤاد (تسلية العباد) (فارسى)
بنوشان . نظر به من كرد و گفت كه تو پدر من نيستى . گفتم كه شما كيانيد ؟ گفتند : ما فرزندان كسانى هستيم كه ما وفات نموديم و آنها دچار مصيبت ما شدند و صبر كردند و اينك ما آنها را استقبال مىكنيم و آب به ايشان مىرسانيم و از تشنگى محشر مىرهانيم و از اين روى ، آرزوى مرگ او را داشتم . غزالى در احياء آورده است كه بعضى از ارباب صلاح را دوستان او به اختيار عيال ، تكليف مىنمودند و او ابا مىكرد . روزى خفته بود و بيدار شده گفت : عيالى براى من خواستگارى نماييد . عفيفهاى به نكاح او در آوردند و از او سؤال كردند كه چرا قبل از اين ، اظهار كراهت مىكردى و اينك بجدّ تمام ، اختيار عيال نمودى ؟ گفت : شايد خداى متعال مرا فرزندى بخشد و او را در حيات من بميراند و معاد و آخرت مرا مقدمه و ذخيره گردد . پس از آن حكايت كرد كه در خواب ديدم هنگامهء رستخيز است و كسى را پرواى كسى نيست و من ميان مردم در موقف ايستادهام و غلبهء عطش نزديك است دل مرا پاره نمايد در اين وقت كودكانى به ميان جمع در آمدند و با آنها قنديلها از نور بود و ابريقها از نقره و تنگها از طلا در دست داشتند و هر يك كسى را آب مىدادند و در مىگذشت . من دست خود را به نزديك يكى از آنها دراز كردم و گفتم آبى به من ده و مرا از سختى عطش برهان گفت : تو در زمرهء ماها فرزندى ندارى كه تو را آب دهد و ما جز پدران خود را سيراب نمىتوانيم نمود . گفتم : شما كيانيد ؟ گفتند ماها پسرانى هستيم از مسلمانان كه پيش از پدرها مردهايم و ذخيرهء آنها شدهايم . « 1 » و شيخ ابو عبد الله بن النعمان در كتاب مصباح الظلام از بعضى ثقات حكايت كرده است كه مردى به يكى از اصحاب خود كه عزيمت سفر بيت الله داشت سفارش نمود كه سلام او را به پيشگاه حضرت رسالت - صلى الله عليه و آله و سلم - عرضه دارد و رقعهء مختومهاى به او سپرد كه نزد سر مبارك آن حضرت دفن كند . آن مرد بر حسب وصيت او معمول داشت و چون از سفر باز آمد ، صاحب رقعه به ملاقات او رفت و گفت : خدايت جزاى خير دهد كه تبليغ رسالت مرا درست به انجام آوردى . مسافر وارد از سخن او عجب كرد و گفت : اين معنى چگونه بر تو مكشوف گرديد ؟ گفت : اين است كه با تو حديث مىكنم و حكايت كرد كه برادرى از من وفات يافت و كودكى خردسال از
--> ( 1 ) احياء علوم الدين 2 : 27 .